تبليغاتX
خاطرات یک همکلاسی
.:: منو اصلی ::.

آخرین بازمانده از نسل همکلاسی ها ...
و در حال مرور خاطرات تلخ و شیرین دوران مدرسه .
( البته تلخ که نبود همش شیرین بود حیف که زود تموم شد. )

.:: لینک دوستان ::.

* طراح قالب سایت و وبلاگ

* پروفایل مدیر

* دانلود فیلم همکلاسی ها


.:: لینک روزانه ::.

» همه نوع قالب وبلاگ در اینجا

» نامه های خط خطی

» دختر شیطون

» S.k.A Boys

» پر از خالي

» دنیای من...!

» سايت رسمي آرش محمودي

» دخمل خاله های عجیب غریب

» قلم الکترونیکی

» 2Grirls

» دخترانه ها

» سايت حقوقي حقوقدان

» داستانهای من

» دختری با کفش های قرمز

» آسمان شب (نگارین)

» نگین(داستان های من)

» 6 پسر بازیگوش و دوست داشتنی

» دانشجویان مهندسی شیمی دانشگاه سهند (88)

» M Graphic


.:: لوگو شما ::.




  بنر ها

همکلاسی ها

کد بنر ما


  ما که رفتیم ...
مرتبط با : عمومی

شاید براتون عجید باشه !!!

شاید هم نباشه !!!

به حر حال ما که رفتیم ...

ولی کجا ؟؟؟

خوب معلومه سایت خودم ....

خداییش دیگه از دست بلاگفا خسته شده بود !!!

WWW.M-Graphic.IR

  نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه 1389/07/01

  رمضان ؛ ماه خدا
مرتبط با : عمومی
ماه رمضان نهمین ماه از ماههای قمری و بهترین ماه سال است. واژه رمضان از ریشه «رمض» و به معنای شدت تابش خورشید بر سنگریزه است.
برای مشاهده تصویر در اندازه واقعی روی عکس کلیک کنید .
چون به هنگام نامگذاری ماه های عربی، این ماه در فصل گرمای تابستان قرار داشت، ماه «رمضان» نامیده شد، ولی از سوی دیگر، «رمضان» از اسماء الهی است. این ماه ماه نزول قرآن و ماه خداوند است و شب‌های قدر در آن قرار دارد. فضیلت ماه رمضان بسیار زیاد و نامحدود است.

به برخی از حوادث و رویدادهای مهم این ماه اشاره می‌شود:
وفات حضرت خدیجه در دهم رمضان سال دهم بعثت.
ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام نیمه رمضان سال دوم هجرت.
جنگ بدر در سال دوم هجرت.
فتح مکه در سال هشتم هجرت.
مراسم عقد اخوت و پیمان برادری میان مسلمان، و ایجاد اخوت اسلامی بین پیامبر و امام علی علیه السلام.
بیعت مردم به ولایت‌عهدی امام رضا علیه السلام در سال ۲۰۱ قمری.
منابع : هدایة الانام الی وقایع الایام، محدث قمی، ص 21
  نوشته شده توسط میلاد در جمعه 1389/05/22

  جشنی با خون
مرتبط با : عمومی
بنده مجبور شدم این پست را بزنم چرا که این یک تکلیف برای ما بچه شیعه ها بود.

همان طور که شاید شنیده باشید امشب که جشن ولادت سرور و سالار شهیدان حضرت ابا عبد الله  امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل عباس وهابیون سگ صفت ابتدا یک بمب در درب مسجد جامع زاهدان منفجر و چندی بعد از جمع شدن مردم یک عامل انتهاری به میان جمعیت می رود و خود را منفجر می کند و این گونه که می گویند یک بمب سوم هم خنثی شده است.

به نظر شما راز این شهدات ها چیست راز این که پیامبر در این ماه به جارچی ها می گفت ای مردم در این ماه مرا با روزه گرفتن یاری کنید راز این تولد ها و این شهادت ها چیت  شاید اگر ظالمانی چون این وهابیون پست تر از سگ نبوند مظلومان هرگز چهره این مظلومان را نمی شناختیم. اقا ابا عبد الله الحسین برای مخالفت با یزید ملعون که پدر ملعون تر از خودش ان را خلیفه معرفی کرده بود به قیام برخواست و همانا خون ان بزرگان انقدر پاک بوده که با گذشت این همه سال هنوز ذکر یا حسین از زبان ها نیفتاده و همانا ان یزید صفتان که امروزه با نام سنی وهابی ان ها را می شناسید  باعث شدند تا هنوز واقعه عزیم کربا زنده باشد و شهیدانی به جمع یاران امام حسین بپیوندند.

دوستان گرامی این را بدانید که سگ ها هیچ وقت ادم نمی شوند و بخاطر این هم همواره به ادم ها حسادت می کنند و همیشه دوست دارند تا ادم ها را بدرند.

امیدوارم تا همیشه نام شیعه بر زبان باشد و همیشه این کشور موفق باشد تا توی دهن کشور ها وهابی سگ صفت و کافرانی چون امریکا و انگلیس بزند تا غذای این سگ ها را فراهم نکند.

منبع : قالب طلایی

  نوشته شده توسط میلاد در جمعه 1389/04/25

  چه روزگاری بود اون قدیم ندیما ....
مرتبط با : عکس ها و فایل ها
امروز داشتم فیلم کلاسمون را نگاه می کردم یه هو دلم هوای اون روز ها را کرد ...

امروز برا تون یه سری عکس دست جمعی گزاشتم برید ببینید .

چه روزگاری بود چقدر مدرسه را می پیچوندیم .....

عکس ها تو ادامه مطلب .... برید ببینید .



.::  ادامه متن
  نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه 1389/04/22

  از پیتزا کفش تا حالا
مرتبط با : خاطرات

چند روز پیش که داشتم می یومد وارد وبلاگم بشم توی قسمت اخبار بلاگفا یه قسمت جدید دیدم گفتم بزار بخونیم ببینیم چی نوشته !!!

داشتم می خوندم که چشمم به یه پیوند خورد نوشته بود " فیلتر شدن بلاگفا، هدیه روز تولدم "

اولش از ته دل یه آه جانانه کشیدم و گفتم حقته تا بفهمی چه حسی داره بعد یاد پیتزا کفش افتادم و داشت اشک از چشمام در می یودم ...

همکلاسی ها - پیتزا کفش

عید بود همه خوشحال بون ، من هم خوشحال بودم ... (( آخه عید بود ))

روز سوم سال 86 نیمه های شب بود که پست جدید ویژه عید را گزاشت ...  اصلآ فکر نمیکرد که این آخرین پست باشه !!!

فردا صبح که از خواب پا شدم با هزار شوق رفتم پای کامپیوتر و وارد اینترنت شد ...

با آرامش آدرس را وارد کردم WWW.Pitza-Kafsh.BLOGFA.Com  یکم طول کشید ولی بلاخره صفحه باز شد .

وای خدای من این دیگه چیه ؟؟؟

یعنی چی ؟؟؟ چه معنی داری ؟؟؟

یعنی کسی می خواد باهام شوخی کنه ؟؟؟

به اینگلیسی نوشته بود که : this website has been hacked by Mr.88 & ippon

اتاق دور سرم می چرخید ...

می خواستم با یچیز بزنم صفحه کامپیوتر را خورد کنم ...

دوباره صفحه را باز کردم دوباره ، دوباره ، و دوباره و دوباره ها پشت سر هم !!!

یعنی کی دنیای اینترنتی من را نابود کرده بود !!!

نمیدونم اون موقع اون هکری که پسورد من را گیر اورده بود چه حسی داشت ولی من که حالم اصلآ خوب نبود ...

بعد از این که یکم اعصابم سر جا اومد به پشتیبان بلاگفا ایمیل زدم و داستان را براش توضیح دادم ؛ از سر آغاز ساخت وبلاگ تا اون لحظه ... ولی جوابی نیومد ...

یه ایمل تبدیل شد به دوتا بعد به سه تا بعد به چهار تا ...

فایده ای نداشت هیچکی دلش برای من نمی سوخت !!!

شاید مدیر های بلاگفا میگفتند بهتر که هک شد ترافیک سایت ما هم کم میشه !!!

آخی چه روزگاری بود جدی !!!

با چه دردسری می شستیم داستان سر هم میکردیم ... چه هیدر های که نساختیم اونم با POINT  نه Photoshop .

چه عکس های متحرکی که براش نساختم !!!

چقدر خودمون را الاف این وبلاگ اون وبلاگ می کردیم که بازدیدم بره بالا !!!

اما یه دفعه یه آدم عوضی پیدا میشه و همه چیز را خراب میکنه ...

حالا هم با این که حالم از اون آدمی که وبلاگم را هم کرد به هم می خوره ولی می بخشمش چون می گند ببخش تا بخشیده بشی ، نه نفرینش می کنم نه چیزی فقط براش دعا میکنم که تا یه روزی خودش طعم این نوع عیدی دادن را یفهمه !!!

حالا هم وارد شدن به پنل مدیریت پیتزا کفش برام جزع آرزو هام شده ...

 

پی نوشت به اقای شیرازی :

درسته که ما وبلاگ نویسیم و ار شما سرویس می گیریم ولی این رسمش نمیشه که کاربرت را بدون پشتیبانه رها کنی !!!

چه حسی داشتی وقتی با صفحه فیلترینگ بلاگفا مواجه شدی ؟؟؟ من هم از روز اولی که وبلاگم هک شد تا حالا همچین حسی دارم ...

امید وارم هر روز موفقتر باشی توی کارت .

 

  نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه 1389/04/14

  امتحان مبانی !!!
مرتبط با : خاطرات

سلام ...

اول این که از این که تو پست قبلی خیلی تحویلمون گرفتید خیلی ممنون ...

بعدش این دفعه با یه داستان تازه و داغ داغ از امتحان مبانی که خیلی با حال و هماهنگ اجرا شد اومدم ...

www.Class-Mates.BLOGFA.COM

مراقب شماره 5 -  با توکل به خدا و یاد خدا همه برگه هاشون را از زیر صندلی هاشون بردارند ...

من -بسمه الله رحمن الرحیم خدایا به امید خودت نه تقلب با این بچه ها

مراقب شماره 5 - حیس صداد در نیاد سرد رو برگه ...

من - ما که چیزی نگفتیم

وحید – قرار نشد از همین اول امتحان گیر بدیا ...

مراقب شماره 5 - گفتم سر ها رو برگه !!!

<< 15 دقیقه بعد >>

وحید – سوال 18

من -  ب

رامین -  سوال 23

من -  دال

صدای نا آشنا – میلاد سوال 13 جون مامانت 13

من -  الف

<< دیگه داشتم قاطی می کردم با حالت عصبانیت رو به همه گفتم صبر کنید از سوال 1 میگم تا اخرش بزنید برید ..

من - 1 میشه جیم

من - 2 میشه الف

من - 3 میشه الف

من -  ...

به علت طولانی بودن بیش از حد برای ادامه به ادامه مطلب برید



.::  ادامه متن
  نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه 1389/03/16

  ما که توی عشق و عاشقی .... پاره شده !!!!
مرتبط با : شخصی
اولآ باید ببخشید که این چند وقت چیزی ننوشتم !!!یعنی کلآ می خواستم تا بعد کنکور هیچ چیزی ننویسم ولی مگه میشه !!!

دومآ از هین اول گفته باشم عنوان هیچ ربطی به موضوع اصلی نداره ...

این دفعه هیچ ربطی به کلاس و همکلاسی ها نداره بلکه به محله مون ربط داره ...

داستان اینجوریه که ....

www.Class-mates.blogfa.Com

پشت خونمون یعنی ته کوچمون یه فضای سبز بزرگ و پر از درخت و بوته هست که یه یک سالی هست چمن شده و یه محلی شده برای ...
من هم هر از گاهی ( با لبتاب یا بی لبتاب ) میرم اون جا پشت یه بوته ی بزرگ گل می شینم و شروع میکنم به طراحی ...
اون روز هم مثل همیشه لب تاب به دست رفتم و جای همیشه گیم نشستم و بعد از یکم طراحی خسته شدم و روی چمن ها دراز کشیدم ...
 توی اوج طراحی بودم و داشتم یه عکس از عکس های خودم کار میکردم که ...
که یه سرو صدایی شنیدم آروم سرم را اوردم اون طرف و ...
آقا چشمتون روز بد نبینه یه پسره کج و کوله با دو تا دختر ( اونم چه دخترایی هلــــــــــــــو ) اول نمی دونستم قضیه چیه فکر کردم همین جوری اومدن بگردن ولی یکم که گزشت هر سه تایی شون رفتن یه جایی که تقریبآ دید نداشت ...
بعد یکی از دخترا از گله جدا شد و یه چند متری ازشون فاصله گرفت ...
هنوظ دو زاریه من نیوفتادبود تا بفهمم قضیه چیه !!!

جادون خالی هنوظ دختره دور نشده بود که طی یک حرکت تکنیکی هر دو هم زمان ...
آره دیگه حالا دیگه دوزاری که دوزاری بود چیز دیگه هم اگه بود افتاده بود ...
پسره هم شروع کرد به انجام فعالت های فرهنگی اون یکی دختره هم که دید فیلم شروع شد دوید ترفشون و خودشا جول کرد وست اون دو تا من هم این وسط داشتم میترکیدم ...
دختره یه جوری لیس میزد انگار داشت بستنی قیفی لیس میزد ...
من هم که بی جنبه ... آخه نامردی بود پسره با اون شلکش دو تا دو تا اونوقت ما چی ؟؟؟

کم کم حس بسیجی گریم داشت گل میکرد میخاستم برم و اعلام وجود کنم و بگم منم می خام یا حداقل اون که این وسط نقش نخدی داره را بدید ما بکنیم دعا هم می کنیم !!!
که یه فکری به سرم زد گوشی یا برداشتم و اومدم فیلم بگیرم که صدای گوشی در اومد و سه شد بد جور ...
اونا هم که فهمیده بودن یه جوری در رفتند که خودشون هم نفهمیدن !!
وقتی در رفتن و قضیه تموم شد رفتم برم سر کارم که دیدم باطری لب تابم تموم شده و لب تابم خاموش شده بود ...
وای که حالا کونم بیشتر می سوخت اخه هم اونا از دست داده بودم و هم عکس را زخیره نکرده بودم ...
بعدآ انقدر به خودم فوش دادم ...
جدآ خیلی جامعه ما خراب شده ... افسوس که کاریش نمیشه کرد !!!

نتیجه اخلاقی : اول ایمنی بعد کار ... یا حداقل توی این جور موقع ها گوشی یاتون را بزارین رو سایلنت که صداش در نیاد و به مقصودتون هم برسید ...


  نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه 1389/02/23

  عیدتون مبارک ....
مرتبط با : عکس ها و فایل ها

گول خوردین ای گول خوردین

به علت عدم وجود خاطره کلاً عیدتون مبارک

 



.::  ادامه متن
  نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه 1389/01/01

  من و دخترک اشی مشی
مرتبط با : شخصی

توی مدرسه ها بود یادم نیست چه موقعی بود ...

چند وقت بود توی اتوبوسی که ما سوار میشدیم یه دختر چاق تپل زشت مو وزوزی سوار میشد ... برای همین من اسمشا گزاشته بودم اشی مشی !!! توی ایستگاه ما پیاده میشد و میرفت  2 تا کوچه اون طرف تر ...

هر روزی که می دیدیمش با مسعود و باقیه بچه ها کلی مسخرش می کردیم و می خندیدم !!!

یه روز اینقدر مسخرش کردم و بهش گفتم اشی مشی ، اشی مشی که اعصابش حسابی خورد شده بود . وقتی پیاده شدیم بهش گفتم خدا حافظ اشی مشی !!! رفتم توی کوچه ...

نفهمیدم چی شد یه هو دیدم رویی بوتهای شمشاد کنار کوچه افتادم یه چیز نرم و گرم سنگین افتاده روم و داره تکونم میده و میگه اگه من اشی مشی یم تو که چی توزی !!! چی توز ...

همه ملت برگشته بودن نگاه میکردم و می خندیدند !!! خیلی ضایه بود ولی حال داد اساسی چون هم نرم بود هم گرم بود ما هم فرست طلب از تمام لحظه ها استفاده کردم ... جادون خالی یک حالی داد ..

نتیجه اخلاقی : هیچ نتیجه ای نداریم ....

  نوشته شده توسط میلاد در شنبه 1388/12/22

  تخم مرغ ها کار کی بود ؟؟
مرتبط با : خاطرات
تقريبآ وسط هاي اسفند ماه بود يک شنبه بود و 14_15 ماه ...
خوب کون گشادي هم که حد و مرز نداره !!!
ما هم که حال مدرسه نداشتيم اون روزا تصميم گرفتيم نريم مدرسه ...
تقريبآ تا ساعت 11/30 خاب بودم و مامان خانوم هم داشت خونه تکوني مي کرد و طبق معمول قرقرش هم بالا بود
که يه هو قرقرش صداش بيشتر و شد و تبديل به جيغ و داد شد . که از مدرست زنگ زدن ميگند بيا مدرسه !!!


منم گفتم امروز که ديگه نميرسيم انشا الله فردا .
جادون خالي فرداش که رفتم مدرسه ديدم يه کچل دماغ دراز ( جناب معاون محترم مدرسه ) دم در ايستاده و خيليم عصبانيه !!!
خدا رحم کنه کي چي کار کرده که اين دوباره با اين قيافش دم در وايساده !!
منم برا اين که غيبت ديروز يادش نياد مثل گاو سرم را انداختم پايين و از کنارش داشتم رد مي شدم که گرم کشيد ...
معاون : چه عجب شوما مدرسه هم اومديد
من : همش يه روز نيمدما ناراحتي برگردم
معاون : از کي تا حالا زبونت هم دراز شده ؟؟
من : از وقتي ايرانسل اومده  :D
معاون : به جز تخم مرغ زدن به معلم خوش مزه گي هم که ميکني ؟؟
من : کي من ؟؟؟
من غلت بکنم !!! من گه بخورم تخمرغ بزنم
گوشه حيات دم در و نگاه کردم ديدم بچه هاي کلاس دلشون را گرفتند و هرهر مي خندد !!!
فهميدم چه غلتي کردند که از روز قبلش تا اون مقع هيچ کودومشون نه زنگ زده بودند نه اس ام اس داده بودند ...
زور و زور مي گفت سر کلاس به معلم 3 تا تخم مرغ زدي و در رفتي !!!
هرچي مي گفتم بابا سه تا را که يکي نميزنه حداقل 3 نفر بايد باشند تا سرعت عمل زياد بشه گوش نمي کردنند ...
خلاصه با يک بد بختي از دست اين معاون و مدير در رفتيم !!!
اونم آخر خود معلم و چند تا بچه ها اومدند گفتند من اون روز کلآ غايب بودم !!!
حالا تخم مرغ و ول کردند گير دادند چرا غايب بودي ؟؟
آخه به توچه ...
اخرش هم زد -5 نرمه از انظبات ..
ولي ما که اثلآ تو اين 2 سال چيزي به معني انظبات نديديم ...

جالبيش اينه خودم هم هنوظ نميدونم کي اون تخم مرغ ها را زد ..

  نوشته شده توسط میلاد در شنبه 1388/12/15

.:. پرش به بالا .:.
CopyRight © 2009-2010 M-Graphic
هرگونه کپی برداری از مطالب بدون اجازه مدیر ممنوع می باشد